تبليغاتX
بنده تائب

بنده تائب

زمین مهبط است،ن خانۀ وصل،دراینجانوراز نار میزایدوبقادرفناست وقراردربیقراری،زمین معبراست نه مقر

مادر دست هایت را روی سرم بکش....

بسم ا...

مادر حرم ندارد...مادر قبرِ نشان دار هم ندارد...تا ما در حرمش دو زانو بنشینیم،

 

یا زانو ها را بغل کرده و تکیه دهیم به سنگ های دیوار حرمش،چادر را بکشیم

 

روی سرمان،سرمان را هم بیندازیم به زیر...نجوا کنیم

 

با مادر...


از خودمان بگوییم برای مادر...

..........

...................

.......................................


از اینجا بخوانید
+ بلاگت شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:32  توسط زینب السادات سبحانی  | 

مرا به تو سپرده اند حسن آقا...

بسم ا...

جنوبِ89،دانش-گاه تهران...

رمزِ حرکت این بود:می رویم تا خطِ اما بماند...تعبیرش کردند به:می دویم تا خطِ امام بماند...

حقیقتا برای ماندنِ خطِ امام باید دوید...

جنوبِ8۸،جنوبِ۸۹،در کنار حاشیه هایشان،متنی بودند مانا در اوج گرفتنِ من...سکوهای پرتابِ من

این چند روز بودند...

بنای توصیفِ آن چند روز را ندارم،فقط یادم هست که...

 


از اینجا بخوانید
+ بلاگت شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 2:9  توسط زینب السادات سبحانی  | 

خنده های صد دلاری،گریه های بی-قیمت

بسم ا...

پدر ِ کارگری که نان آورِ خانه بود،از داربست پایین افتاد...

مُرد...

دو دخترش درکودکی یتیم شدند...

زن بی-پناه شد...

مادر چه کند که گریه های بی امانِ دو دختر را ساکت کند...

....

.....

نوزادی خندید...

عموی پدرش بابت این خنده هزار دلار دادش...

زنِ مردِ کارگر چه طور قرار است هزینه های دو فرزندش را تامین کند.....


پیوست1:مرگِ کارگر را یکی از رفقای خیر پیام داد+شماره حساب

پیوست2:عموی صد دلاری=از اقوام خیلی متمول

 

+ بلاگت شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 16:0  توسط زینب السادات سبحانی  | 

چارچوب برای ما تنگ است...

بسم ا...

همه هستند

ره-بر،رئیس جمهور،روسای قوا،علما،فقها،رئیس مجلس خبرگان،حتی رئیس مجمع!!!!! که به سلامت انتخابات مشکوک است-بالادستی ها،خودِ مجلسی ها،آقازاده ها،پایین دستی ها،شیعه،سنی،پیرو دیگر ادیان،رای اولی،رای آخری،شهری،روستایی،حتی بخش و دورافتاده ترین روستاها و بخش ها،پیر،جوان،زن،مرد،دختر،پسر، چاق،لاغر،دراز،کوتاه ،خوش تیپ،معمولی،خیلی معمولی،غنی،فقیر،با لهجه،بی لهجه،ترک،لر،کرد،فارس،ترکمن،عرب،ساده،مایه دار،بی-مایه،سیاستمدار،غیرسیاستمدار اما بصیر تر از سیاستمدار،دکتر،مهندس،رئیس،مرئوس،کارمند،بی-کار،بقال،بزاز،نانوا یا همان خباز،خیاط،راننده-،سبزی فروش محل،میوه فروش محل،باقالی فروش دورِ میدون،فراش محل،دست فروش،بازاری،کسبه،اصناف،استاد،دانشجو،باسواد،بی-سواد،خیلی پیر،با عصا،بی عصا،با ویلچر،بی ویلچر،سلامت،بیمار،رنجور،فرتوت،خیلی فرتوت،.........فرزند شهید،خواهر شهید،پسر شهید،پدر شهید،مادر شهید،برادر شهید...


از اینجا بخوانید
+ بلاگت شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 2:23  توسط زینب السادات سبحانی  | 

قرین شدن شب کنکور و سالگرد

بسم ا...

24 بهمن 68...

آقاجونم رو پله هاست،همه هستیم

مرحوم دایی جون و مرحوم زندایی جون و مرحوم دختردایی ها...

بقیه نیز-سپاس که هنوزبقیه در قید حیات اند

چهار بچه ی قد و نیم قدِ2-3-4و5 ساله(ما و پسرخاله ها) آویزان عصای آقاجون،بالا و پایین می پرند،همه

شان متقاضی سوغات فرنگ اند، یله و سرمست از اینکه این هم سفری است مثل قبلی ها...

ولی مادر گریه می کند...آخر چند شب پیش خواب دیده که بی-پدر می شود...خواب دیده این آخرین

سفر پدر است

آقاجون با عصا آرام آرام پله ها را پایین می رود...انگار خودش هم می داند که دیگر...

ما چهار نفر دوان دوان سمت پنجرۀ اتاق آقا جون...تا سر بچسبانیم به توری پنجرۀ اتاقش و با او

خداحافظی کنیم...از پشت پنجره کلۀ آن یکی را فشار می دهیم تا آقا جون را بهتر و با وضوح ببینیم...

خودش اجازه نداد فرودگاه برویم...با مرحوم دایی جون رفت آمریکا...

و ما خوشحال که آقا جون بی-عصا برخواهد گشت...

هنوز یله ایم و سرمست...

 


از اینجا بخوانید
+ بلاگت شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 2:6  توسط زینب السادات سبحانی  | 

پسری که یک شبه مرد شد...

بسم ا...

پسرِ مصطفی مبادا گریه کنی...مبادا را برمیدارم...گریه کن عزیزِ بابا مصطفی...ولی در خفا...مبادا را اینجا می گذارم...گریه کن عزیزِ بابا...ولی در خفا...مبادا مروارید های اشکت بشوند چین و چروکی بر صورت مادر...

پسرِ مصطفی مبادا زمین بخوری...چون بابا مصطفی نیست که دست های کوچکت را بگیرد...مبادا را برمیدارم چون زود است زمین نخوری...اگر زمین خوردی خودت دست هایت را به زانو بگیر و بگو یا علی...

پسرِ مصطفی مبادا در مدرسه کاری کنی که بابا مصطفی را بخواهند...

پسرِ مصطفی سه چرخه ات را...توپ ات را...تمام دوران کودکی ات را بردار...تو مرد شده ای...یک شبه هم مرد شده ای...

پشتِ لبت سبز نشده...صدایت کلفت نشده...نابالغی چهار ساله ای...ولی مرد شده ای

مردِ خانۀ مصطفی...

مردِ خانۀ پدرِ مصطفی...

 

مصطفی باش برای مادر...

رفیق باش برای پدرِ مصطفی...دست های پدربزرگ را بگیر که قامتش راست بماند...

سنگِ صبور باش برای مادرِ مصطفی...

حامی باش برای خواهرِ مصطفی...

کصطفای ثانی باش برای اسلام و انقلاب

پسرِ مصطفی مبادا حس کنی تنها شدی،پدری داری به وسعت تمام آسمان ها...و چه زیبا آرام گرفتی در آغوش ِ ره-بر...چه صمیمی و چه راحت نشسته ای در بَرَش...

 

همین چندوقت پیش بود که مادر خوابِ امام روح ا... و حاج احمد آقا را دید...دست هایت در دستان امام و حاج احمد بود...مباد حس کنی تنها شدی...

علیرضا جان خارِچشم باش برای دشمن...نیازی نیست درسِ دشمن شناسی بدهندت...

علیرضا جان...

   یادت هست...

       صبح  ِ روز ِ آخر...

           روزِ بیست و پنجم...

              که بابا مصطفی با پیراهن ِ مشکی ِ ارباب صورت کوچکت را بوسید و تو را بویید و  نجوا کرد:

                                                   مرد ِ کوچک...

 

+ بلاگت شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 3:35  توسط زینب السادات سبحانی  | 

از کدوم حوزه کاندید شدی Mr ؟

 بسم ا...

میگردم ببینم که از کدوم حوزه کی میخواد کاندید بشه...

وبلاگ آ.یامین پور رو میبینم،نوشته مثلث حاج آقا پناهیان-وحید یامین پور-سردار قاسمی...متعجب و

شایدم متحیر میشم که حاج آآآآآآآقا،نه...حاج آقا شما نرین مجلس،ما از این مجلسی ها دل خوش نداریم

آخه ...

سایت های" معتبر"مون رو رصد میکنم و همون اخبار همیشگی که این و اون از اون یکی

جبهه،فلانی و بهمانی از بیسار جبهه دارن کاندید میشن!!!!البته منبع همۀ این اخبار همون" منبع موثق"

همیشگیه...و  اینکه مطمئنم این سایت ها "رسالت همینجوری نویسی" رو در برهه های خاص و

حساس با قدرت بیشتری انجام میدن!!!!

القصه با اعصابی نابسامان از فضای مجازی بیرون میام....

دوباره دارم جستجو میکنم،میبینم که عکس اوباما کنار عکس دو نفر دیگه اس،یه مثلث جدید که فقط

اوباما یادمه...

 

اوباما" کاندید شده بود واسه نمایندگی مجلس جمهوری اسلامی...دورۀ نهم...مگه ما رو تحریم نکردن

پس چجوری اوباما کاندید شده؟کی صلاحیتش رو تایید کرده؟نکنه اوباما ستون پنجم بوده؟

خواب دیدم...معبرین تعبیر کنند......

+ بلاگت شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 19:19  توسط زینب السادات سبحانی  | 

سیلی ضد نظام ِ درون ِ نظام به یکی از بچه های نظام

بسم ا...

مدت زیادی ه که از ثبت نامش در کنگرۀ پروستودونتیست ها می گذره(چه اسم دهن پرکنی ه انصافا)

برای اطمینان هلک هلک می آد تهران،ی راست دانشگاه شهید بهشتی،دانشکدۀ دندان

پزشکی...دانشگاهی ک خلاف اسم عزیزش آدم های درونش معروف اند ب "خوش حال" بودن...

بعد خوش و بشی با اساتید گرام ب او گفته می شه:ببین خانوم فلانی(البته اینا باکلاسن میگن:ببین

 خانوم دکتر) اینکه تا حالا خبری بت نرسیده مبنی بر پذیرفته شدن مقاله ت واسه ارائه در

کنگره،مفهومش این ه ک مقاله ت رو رد کردن....البته ما تعجب می کنیم  چرا مقاله ای ک داره فرستاده

 می شه واسه ISI !!!!!در کنگره های داخلی پذیرفته نمیشه...........................................

با کمی سبک و سنگین کردن و پیگری روابط و ضوابط مشخص میشود ضلع اول قضیۀ مثلثی یعنی دبیر

کنگره و بالادستی های اندرونی کنگره جزو اساتید همین دانشکده هستن ک خودشان در گرد و غبار

فتنه 88 ترک محیط علمی کردند و ب زعم خودشان کشور را از پیشرفت های علمی دندانپزشکی محروم

کردند...

ضلع دوم قضیۀ مثلثی هم این هست ک استاد راهنمای خانوم فلانی(خواهر بنده) جزو معدود اساتید

دانشکده هست ک منتسب ب نظام و انقلاب می دانند ش...

ضلع سوم قضیۀ مثلثی هم این هست ک در کنگره اصل و رسم بر این است ک یک دانشجو مقاله اش را

با نام استاد راهنمایش توام کند...

از جمع بندی این سه ضلع نتیجه ای ک حاصل می شود این است:سیلی می خوریم برای نظام

خطاب من ب تو ن بعنوان خواهر ک بعنوان یک هم فکر:

اصلا مهم نیست ک پایان نامه ت رو یک ترم تمام کش دادی تا بتونی بعنوان یکی از بچه های نظام

حرفی در باب مجاهدت علمی بزنی...

اصلا مهم نیست ک بخاطر همین پایان نامه نتونستی برای کنکور تخصص درس  بخونی....

اصلا مهم نیست ک تمام سنگ و کلوخ های پرتابی بر سر راه این پایان نامه رو با دست برداشتی....

اصلا مهم نیست ک حقت رو تو روز روشن ازت گرفتن....

اصلا مهم نیست ک توِ دکتر عمومی با وجود داشتن پایان نامه ای در حد دکترای تخصصی از ورود ب هتل

المپیک محروم میشه

و خیلی اصلا مهم نیست های دیگر..............

روی حرفَ م با دکتر نیست گرچا وقتی هم با زبان مزاح و ب قصد امتحان ازش پرسیدم ک این همه زحمت

برای چه؟این همه حرف خوردن و طعم لگد چشیدن برای چه؟آیا ارزش َش را داشت و دارد؟با زبان این

مفهوم را میرساند ک:می ارزد بیش از این هم می ارزد...اصلا خودَش را مدیون این نظام می داند اصلا

خودَش را از بچه های این نظام می داند...او یک 65ی است ک از قضا متولد همان روزهاست،اگر آن روز ن

توانست با سلاح از کیان نظام جمهوری اسلامی دفاع کند الان "باید " از موجودیت نظام دفاع کند با قدرت

فکر و علم َش...

او هم مثل خیلی های دیگر خود را از بچه های این نظام می داند ک حاضر است برای نظام سیلی هم

بخورد...حاضر است برای نظام زیر چکمه های ضد نظام ِ درون ِ نظام له شود...حاضر است برای نظام از

روی پل ِ کذا ب زیر هم پرتاب شود...حاضر است برای نظام در مسجد ِ لولاگر هم سوزانده شود...حاضر

است برای نظام از هر موقعیت علمی محروم شود...حاضر است برای نظام از اوی ِ ضد نظام فحش هم

بخورد...

همۀ ین ها فدای یک تار موی ِ نظام...برای ما همین بس ک تحت لوای نظام ِ جمهوری ِ اسلامی

باشیم،برای ما همین بس ک نظام دست ِ پدری اش بر سرمان باشد...برای ما همین بس ک نظام ما را

فرزند ِ خلف ِ خود بداند ن فرزند ِ ناخلف...

اصلا اینجور برخوردهای شمای ِ ضد نظام ِ درون ِ نظام ن تنها ما را دلسرد نمی کند از این نظام،بلکه

وابستگی  و تلاش  ما برای این نظام را مضاعف می کند...

روی صحبت با توِ ضد ِ نظام ِ درون ِ نظام است ک در آن دم ک ما دهان باز می کنیم دهان ب فحش می

 گشایی ک آزادی نداری...ک این نظام تو را از تمام آمال و آرزوهایت جدا کرده و از جفاهای این نظام می

 گویی در حق خودَت و بقیه تان...ب ما می گویی ک شما بسیجی های ِ نظام ما را شکنجه کرده اید...و

هزاران از این دست بلغورات...

وجدانا شمایید ک اسیر ِ دست ِ نظام اید یا این نظام ِ رئوف است ک شما را هم،فرزند ِ خود می داند و

بتان اجازۀ تنفس می دهد...این شمایید ک نان ِ نظام را می خورید ولی چنگ ب صورت ِ نظام می

زنید...اما نظام ِ جمهوری ِ اسلامی ن تنها اهل ِ خیانت در آرای مردم نیست،اهل خیانت در پتانسیل های

 علمی و توانمندی های مدیریتی و... هم نیست...

دلم خواست ک بگویم:در جمهوری ِ اسلامی همه آزادند جز بچه حزب اللهی ها

+ بلاگت شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:54  توسط زینب السادات سبحانی  | 

HIV

بسم ا...

پست زیر مربوط ب اواخر دوران کارشناسی مان هست،اما بی ربط ب امروز هم نیست

قصد کردم برم امامزاده بلکه کمی از این زنگارها زدوده شود از وجودمان

دکتر هم اواخر فارغ التحصیلیش هست و بر اساس مصوبه می بایست تاییدیه ای از عدم ابتلا ب هپاتیت و ایدز و امثالهم ب دانشکده تحویل بده

حالا ربط زیارت ما و آزمایش دکتر اینه ک مکان هردوتا یکی است،تجریش....

لذا دکتر با مهارتی ویژه حقیر رو مورد abuse قرار میده و میگه برو نتیجۀ آزمایش منم بگیر...

ساعت 2-3بعد از ظهرهست و وارد لابی بیمارستان شهدا تجریش میشم،لابی خالیه و فقط منم و ی آقای پشتِ میز نشین.

سلام میکنم میگم ببخشید فلانی هستم اومدم نتیجۀ آزمایشم(توجه کنید ک گفتم نتیجۀ آزمایشم ن آزمایشش) رو بگیرم،آماده ست؟

میگه:اجاااازه بدین...

چک میکنه و میگه:خانوم جواب شما واس فرداست،فردا تشریف بیارین....

میگم:آقای محترم،مسافرم و فردا نیستم،لطف کنید چک کنید اگه آماده ست ببرم...

میگه:اجاااااااااااازه بدید(لحن ش جدی شده-حالت غضب و غیظ)

بعلت گیر حقیر ی چک وسیع تری میکنه و می بینه به به!!!!!!لابالای آزمایش ها تست ایدز و هپاتیت هم هست....

انگار ک گرخیده باشه،نحوۀ حرف زدن و نگاه کردنش رو عوض می کنه میگه:خانم چند دقه صبر کنید الان میارنش....

تصور کنید ک لابی خالیه و فقط  من هستم و اون بندۀ خدا....می شینم رو صندلی و گوشیم رو در میارم هی sms پشت sms از طرف دکتر ک چی شد؟؟؟؟جواب رو گرفتی؟؟؟(خودش ترسیده بود)

همینطور ک حقیر مشغول گوشیم هستم سرم رو میارم بالا و می بینم ک آقای بسیار محترم و شخیصِ پشت میز نشین دستش زل زده زیر چونه ش و بر و بر زل زده....

معلوم بود داره چی فکر می کنه....

دیالوگ ذهنی طرف ب حقیر این بود:بدبختِ بیچاره...فردا ک خانواده ت فهمیدن ایدز گرفتی طردت می کنن و از خونه پرتت می کنن بیرون،پس فردام ولگرد و ب تبعش معتاد میشی  و لابلای کارتن خوابا باید پیدات کرد،پسون فردام جنازه ت رو تو جوب(جوی آب و....) رو پیدا می کنن و بعدم شهرداری باید تو قطعۀ بی سرپرستان دفن ت کنن....

چ عاقبت تیره و شومی.....

بعد این چند دقه ی خانوم اومد و نتیجۀ آزمایش خواهرِ حقیر رو میاره میده دست همون آقا محترم ه.....

آقای محترم صداش میزنه و ی چیزی نزدیک گوشش(توجه کنید ک اینجا شئونات اسلامی رعایت شده و آقاهه نزدیک گوش خانومه پچ پچ می کنه ن نزدیک تر) می گه!!!!

گویا میخواد اطمینان حاصل کنه ک حقیر ایدز گرفته یا نه ک مبادا وقتی خواست برگۀ آزمایش رو بده دست ما ایدز بگیره!!!!!!

انقدر بدجور نگاه َ م کرد و فکر کرد و زل زد و رفتار کرد ک خودمم شک کردم ایدزی هستم.....اصلا قاطی کرده بودم ک بابا جان اومدی جواب آزمایش دکتر رو بگیری ن خودت.....


پیوست:دلم میخواست بش بگم.....

1-مگه مومن نباید در پاره ای از موارد ک کم هم نیستند نسبت ب طرف مقابلش حسن ظن داشته باشه،پس چرا اینطوری خیره میشی اخوی.....چشماتو درویش کن

2-از مواردی بود ک بیش از حد ظرفیتم احساس حقارت ویژه ای محاصره ام کرده بود و داشتم ذوب میشدم

3-خیلی خیلی خیلی عذر میخوام ک این رو میگم ولی نحوۀ نگاه کردن-زل زدن طولانی مدت-رفتار کردن و حتی فکر کردن اون آدم منو مجبور میکنه ک بگم:آی ایها الناس در بین این آدمایی ک مبتلا ب ایدز شدن هستن آدمایی ک ن معتادن و ن مرتکب عمل شنیع شدن،بین اونا آدمایی هستن مثلا ی سری دندونپزشکِ بخت برگشته ک دست تقدیر اینطور رقم زده ک توسط فایل هایی ک ب کمکشون واس ی بیمار HIVمثبت کار کردن مبتلا میشن،فایل کذا از دست دکتر کذا سقوط کرده و در دست و بال و بعضا در پر وپاچۀ دکتر بخت برگشته فرو می رود....و میشود آنچه ک میشود....(این واقعه عینا برای یکی از دوستان دکتر رخ داده بود،طرف اومده بود ب مدد پا(foot) فایل رو مهار کنه ک فایل در زانوی بنده خدا فرو میره و اتفاقا خون هم میاد....البته بیمار اون بنده خدا ایدزی نبود...ولی در این 6 سال چند نفر از دانشجوها ب همین طرق مبتلا ب ایدز شدند)

مهم این ه ک ما ب خودمون اجازه میدیم ظاهر قضیه رو ببینیم ولی هرجور خواستیم برداشت کنیم....

۴-اخوی همه ایدز دارن مگه اینکه خلافش ثابت شه-این یک اصل ه-پس مجددا چشم ها(کاسه های گناه)درویش....

+ بلاگت شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 16:17  توسط زینب السادات سبحانی  | 

به همه مون گفت گاو.......

 بسم ا...

پست زیر مربوط ب روزهای مضحک فارغ التحصیلی مان هست

از خوابگاه دکتر ب سمت اتوبوس های یوسف آباد-انقلاب حرکت می کنم،سوار شده و در جای همیشگی  می شینم،یکی دو نفر خانم و آقا سوار شده و در این بین آدم مورد نظر این پست سوار می شود،آقای راننده لطف کرده و در این ساعت گرما،حدودا 11-12 ظهر-پنجره های اتوبوس را باز کرده و در عوض پرده ها را کشیده تا ما احساس خنکی کرده در جوار سایۀ پرده....

خانم مذکور صندلی بغلی ما میشینه و شروع می کنه ب صحبت کردن:

ای واااای...خدا مرگت بده چرا پرده ها رو کشیدی،بمیرین همه تون ب حق ابالفرض(منظور خانم، آقا ابوالفضل بودن)همه برمیگردن بش نگاه می کنن،اما گویا هیچکی جرئت نمی کنه چیزی بگه...

همینجوری فحش میده از بالا تا پایین...

 چون اول خط هستیم راننده پیاده شده و منتظره تا اتوبوس پر بشه(در اینجا باید ذکر کرد ک بعضی راننده ها انقدر زمان میدن واس پر شدن اتوبوس ک آدم ها مثل قورباغه های آزمایشگاه فیزیولوژی می چسبن به شیشه های اتوبوس)،خانم فکر کردن ک سوار آژانس یا تاکسی شخصی یا ماشین پدرش شده ک توقع داره چون خودش سوار شده پس اتوبوس باید راه بیفته....واس همین سرش رو از پنجره کرده بیرون و داد میزنه:کجایی بابا،یالا راه بیفت مریض داریم...سرش رو میاره تو و دوباره میگه:بمیرین همه تون ب حق ابالفرض....مرده شود ببرتون....

در این صحنه جماعت داخل اتوبوس شوک شدن دیگه....

بالاخره با دعای خیرخانم(خدا مرگشون بده و مرده شود ببرتون) راه میفتیم،سر همون خروجی میدون ی ماشینه بوق میزنه و خانم عصبی تر میشه و مجددا سرش رو از پنجرۀ کنارش بیرون کرده و میگه:احمق ق ق ق!!!!!مگه مرض داری بوق می زنی؟؟؟؟؟(نتیجه گیری:هر کی بوق بزنه از دید این خانم احمقه)

اولین ایستگاه ک می ایستیم بدلیل پر بودن اتوبوس تا خرخره،دیگه جا برای نشستن نیست و اتفاقا 5-6 تا حاج خانم سوار میشن ک بعضی هاشون دیگه خیلی خیلی مادرجون هستن و توان ایستادن رو ندارن-بلند میشم و جام رو میدم ب نزدیک ترین حاج خانوم و میگم:بفرمایید....حالا دیگه جا ندارم و مجبورم خودم رو برسونم ب میله ها ک پخش اتوبوس نشم....اتفاقا جایی ک می ایستم تقریبا مماس هست با همون خانم کذا...

خانم ب یکی از اون حاج خانم ها ک ایستاده کنارش میگه:ببخشید خانوم ک بلند نشدم،من 44 سالمه ولی مثل پیرام(پیرهستم)،مهرۀ کمرم جابجا شده و....ب هر حال حاج خانوم رو قانع کرد ک نمی تونم پا شم....

در ادامه میگه: ب خدا این جوووونا همه شون گاون(گاو هستن)-و گرنه پامیشدن تا پیرها بشینن

در همین لحظه شکر کردم ک زورتر از جملۀ خانم بلند شده و از زمرۀ گاوها خروج کردم(نتیجۀ2:از نظر خانم هر جوونی ک در اتوبوس جلوی پا بزرگترها بلند نشدن گاو می باشند)

در ادامه با بغل دستیش شروع می کنه ب حرف زدن پیرامون موضوعاتی ک تخصص همه هست:اقتصاد-سیاست :)

میگه:مرتیکۀ خر زر زده گفته طلا ارزون شده....حالا دقیقا اون برهه قیمت طلا افت شدیدی پیدا کرده بود(حدودا واس یک هفته)

 بین این همه غرغر کردن خودش با زبون خودش میگه:ایرانی جماعت زبون مار داره....خدا زبون ایرانی رو درست کنه ما راحت شیم(نتیجه اینکه خانم گویا خودش رو ایرانی نمی دونست ک اینطوری از دست ایرانی جماعت شاکیه)

دوباره در باب تورم میگه:خااااااانم دیوانن ماروهم دیوانه کردن،ب علی(یعنی ب علی قسم.....)

جالب بود ک خانم بغلیه هم هی حرفاشو تایید میکرد،انصافا دیگه می خواستم این یکی رو له کنم...

از تورم میرسه ب گوشت...میگه خااااانم گوشت شده کیلویی18-19 تومن،من از کجا بیارم گوشت بخرم،مادرم سرطان داره،فردا باید برم آزمایشگاه 2تا عکس بگیرم 70 تومن.....

یکی از اون حاج خانما ک کنار من ایستاده بود و داشتیم حرف می زدیم بش میگه:خوب عزیز من حرص نخور،خودتم مریض میشی-بعد میگه:من دیروز گوشت دولتی گرفتم کیلویی 8تومن،آدرس هم بش میده!!!!

در جواب خانم کذا میگه:خوب من 8 تومن از کجا بیار گوشت بخرم،4ماهه ک گوشت نخوردم....

حاج خانم بغل دستیم ب من میگه:میخواد مفت بخوره،خوب بالاخره باید واس خرید کردن هزینه کرد یا نه،منم هی تایید می کنم حرفاشو....

خانم کذا بلند میگه:سال 79 تن ماهی 190 تومن بود الان شده 3800،خوب از کجا بیارم؟؟؟؟؟بمیرین ب حق ابالفرض....

اینجا خواستم شخصا بگمش:عزیز من،نمی بینی تورم هست-نمی بینی تحریم ها رو-نمی بینی قیمت جهانی(دقت کنید جهانی ن فقط ایران)نفت و طلا رو ک این گرونی ها متاثر از همین تورم جهانیه-نمی بینی اقتصاد دنیا بهم ریخته-نمی بینی جنبش ضد سرمایه داری در قلب اروپا رو.....

نگفتم اینا رو ولی اگه می گفتمش بارش فحش بود ک می ریخت روم،و همونجا مجبور می شدم از خجالت از اتوبوس پیاده شم....حاج خانم بغل دستیم ب خانم کذا میگه:نکن با خودت این کارا رو،اعصابت بهم می ریزه،شوهرت و بچه هاتم عصبی می شن،اونا چ گناهی کردن؟؟؟

یهو میگه:خانم من ازدواج نکردم،شووَر(شوهر=همسر) میخوام چکار؟؟؟؟حالا اگه بود باید غرغرای اونم میشنیدم کثافت رو....

دیگه اینجا چشمام زده بود بیرون از شدت تعجب ک چقدر با صراحت ب شخصی ک وجود خارجی نداره داره فحش میده

حاج خانم بغل دستیم آروم تو گوشم خطاب ب اون خانم کذا میگه:آخه کی میاد تو رو میگیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حین تمام مکالمات این خانم کذا جفت جفت چشمهای اتوبوس بود ک داشتند نگاهش می کردند.....و فقط یک جفت چشم بود ک حرفاشو تایید میکرد و روی اعصاب ما اسکی می رفت.....

 

 

+ بلاگت شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 14:35  توسط زینب السادات سبحانی  |